السيد الخميني
11
ديوان امام ( فارسى )
با كه گويم ؟ / با كه گويم غم ديوانگى خود جز يار / 121 بادهء هوشيارى / برگير جام و جامهء زهد و ريا درآر / 122 خم مى / دكّهء عطرفروشى است وَ يا معبر يار ؟ / 123 ديار دلدار / كوركورانه به ميخانه مرو ، اى هشيار ! / 124 پرتو خورشيد / مژده اى مرغ چمن ، فصل بهار آمد باز / 125 مستى عشق / درِ ميخانه به روى همه باز است هنوز / 126 سايهء سرو / ابرو و مژّهء او تير و كمان است هنوز / 127 عروس صبح / امشب كه در كنار منى خفته چون عروس / 128 فنون عشق / جامى بنوش و بر در ميخانه شاد باش / 129 آواز سروش / بر در ميكده پيمانه زدم خرقه به دوش / 130 پير مغان / عهدى كه بسته بودم با پير مىفروش / 131 آتش فراق / بيدل كجا رود ، به كه گويد نياز خويش ؟ / 132 در هواى دوست / من در هواى دوست گذشتم ز جان خويش / 133 محرم عشق / وه چه افراشته شد در دو جهان پرچم عشق / 134 جلوهء ديدار / پرده برگير كه من يار توأم / 135 محرم اسرار / هيچ دانى كه من زار گرفتار توأم / 136 فصل طرب / دستافشان به سر كوى نگار آمدهام / 137 نهانخانهء اسرار / بر در ميكده از روى نياز آمدهام / 138 آيينهء جان / بر در ميكده بگذشته ز جان آمدهام / 139 گنج نهان / بر در ميكده با آه و فغان آمدهام / 140 نيم غمزه / پروانهوار بر در ميخانه پر زدم / 141 چشم بيمار / من به خال لبت اى دوست گرفتار شدم / 142 شهرهء شهر / به كمند سر زلف تو گرفتار شدم / 143 ياد دوست / يادِ روزى كه به عشق تو گرفتار شدم / 144 آرزوها / در دلم بود كه آدم شوم امّا نشدم / 145 فراق يار / از تو اى مىزده در ميكده نامى نشنيدم / 146 كعبهء مقصود / هرجا كه شدم ، از تو ندايى نشنيدم / 147 نسيم عشق / به من نگر كه رخى همچو كهربا دارم / 148 محراب عشق / جز خَم ابروى دلبر ، هيچ محرابى ندارم / 149 سايهء عشق / بىهواى دوست ، اى جان دلم ، جانى ندارم / 150 جامهدران / من خواستار جام مى از دست دلبرم / 151 بهار جان / بهار آمد ، جوانى را پس از پيرى ز سر گيرم / 152 محفل رندان / آيد آن روز كه خاك سر كويش باشم / 153 انتظار / از غم دوست در اين ميكده فرياد كشم / 154 بوى نگار / آن نالهها كه از غم دلدار مىكشم / 155 شب وصل / يك امشبى كه در آغوش ماه تابانم / 156 سراپردهء عشق / بايد از رفتن او جامه به تن پاره كنم / 157 شمع وجود / آيد آن روز كه من هجرت از اين خانه كنم / 158 خلوتگه عشّاق / فرّخ آن روز كه از اين قفس آزاد شوم / 159 شرح پريشانى / درد خواهم ، دوا نمىخواهم / 160 همّت پير / رازى است مرا ، رازگشايى خواهم / 161 جام جان / در دلم بود كه جان در ره جانان بدهم / 162 صاحب درد / ما زادهء عشقيم و فزايندهء درديم / 163